امروز هوا خنکه و خیلی خوبه ولی سردرد دارم و سستم..
دیروز شرکت مدیرمون الکی به پروپام پیچید و دعوا راه انداخت سر قضیه عامری ... من مقصر نبودم ولی طرف زیر اب زده بود حسابی اونم که منتظر.. جوابشو ندادم برگه مرخصی نوشتم و اومدم بیرون.. اونم خواسته بوداز دلم در بیاره..حالم اصلا خوب نبود.. انصاری سعی کرد حرف بزنه و از دلم در بیاره.. زیاد حوصلشو نداشتم... رفتم خونه .. دلم خیلی از م گرفته بود و کلا دردم از اون بود نه کس دیگه.. همه متوجه شدند چندین بار تماس گرفت جواب ندادم.. نمی دونم باید چکار کنم.. تا عصر صبر کردم.. دلم میخواست بزنگم کمی معطل کردم که ظرف بشورم.. کارم تموم شد تا نشستم که زنگ بزنم زنگ زد... خیلی خوشحال شدم... شروع به صحبت کرد که منم از دستش شاکی هستم و امروز خل شده بود و به منم فلان کرد و ازین حرفا.. نیم ساعتی صحبت کردیم بعدش پیشنهاد دادم با هم باشیم و قرار شد برم پیشش... دوش گرفتم رفتم سمتش ... کلی وسایل گرفته بود غذا درست کنه ... کنارش اروم بودم... کمی صحبت کردیم در مورد روابطمون... و بهش گفتم که دوستش دارم..بدون اینکه بترسم از نتیجه کارم... و شاید کار درستی نکردم..گفتم که برام سخته تموم کنم و میخوام باشم... ازم پرسید که چرا دوستش دارم و براش کمی گفتم... فکر میکنم هردو حس خوبی داشتیم.. من ظرفارو شستم و اونم غذای خیلی خوبی درست کرد.. عالی بود... خوردیم و کلی لذت بردیم... ک
برچسب:
نویسنده: آرین اسدی
تاريخ: يکشنبه
10 دی
1396 ساعت: 1:01